اشاره:
یکی از هنرهای امام راحل که ریشه در بینش و حرکت توحیدی او دارد، استفاده از واژگان قرآنی در عرصه سیاست و اجتماع است، یکی از آن واژگان واژه استکبار است، واژهای چون بسیاری دیگر از واژگان قرآنی که این روزها برخی به دنبال معادلسازی برای آن، یا استفاده از واژگان غربی بجای آن، به منظور محو ادبیات اسلامی و انقلابی امام راحل هستند؛ چرا که به خوبی میدانند، این واژه بار معنایی خاصی دارد و دیگر واژگان قرآنی چون استضعاف و حتی افراد و شاخصهای طبقات اجتماعی و گروههای اجتماعی دیگر را به ذهن متبادر می سازد، و بیانگر نوعی بینش و جهانبینی خاص است. کافی است به سخنرانیهای سیاسی و حتی به اصطلاح مذهبی برخی از روحانیون و معممین پشیمان شده از مسیر نورانی امام راحل(ره) و مقام معظم رهبری نگاه کنیم تا بدانیم که چرا اینان از چنین واژگانی دوری میکنند.
علامه مصباح یزدی(حفظهالله) از شاگردان مکتب امام راحل(ره) و از یاران صدیق مقام معظم رهبری هستند که با تسلط بر مکاتب سیاسی دنیا و آشنایی با واژگان آنها در عرصه سیاست و اجتماع، در تبیین مکاتب، جریانها، رخدادها و برخورد با پدیدههای به اصطلاح نوظهور از واژگان قرآنی استفاده میکنند. آنچه پیش روی شماست بخشهایی از چند درس اخلاق معظم له است که شبهای پنجشنبه در دفتر مقام معظم رهبری در قم ایراد کردهاند. با تأمل و تدبر در این سخنان میتوان دریافت که هنر امام و شاگردان ممتاز او در استخدام واژگان قرآنی در عرصه سیاست و اجتماع بیانگر چه نوع جهانبینی است، و به چه دلیل برخی در صدد محو ادبیات قرآنی از عرصه سیاست و اجتماع هستند.
فرعونیت ؛ بازداشتن از اندیشیدن در مسائل عمیق
یکی از سورههایی که به داستان بنیاسرائیل پرداخته است، سوره قصص است. از همان ابتدای سوره میفرماید: طسم× تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبِینِ× نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ لِقَوْمٍ یُؤْمِنُونَ؛ این قرآن از آیات آشکار الهی است و ما در اینجا به داستان موسی و فرعون میپردازیم. نه اینکه این را بنویسیم تا درباره انسانهای مختلف داستانسرایی کرده، به تاریخ اطلاع پیدا کنند. نه؛ ما اینها را برای مؤمنان مینویسیم و مؤمنان باید از آن استفاده کنند.
هدف از بیان این داستانها این است که اهل ایمان از آن بهرهمند شوند؛ البته از ابتدا هم تأکید میکند که این داستانها واقعی است و خیال نکنید که داستانپردازی شده است؛ نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ بِالْحَقِّ؛ عین حق است؛ نه افراط و تفریطی در آن است، و نه مبالغهای. قهرمانان این داستان نیز دو نفر هستند؛ نَتْلُوا عَلَیْکَ مِن نَّبَإِ مُوسَى وَفِرْعَوْنَ. یکی سمبل هدایت و راه حق و تقوا، و یکی هم نقطه مقابل آن.
برتریطلبی؛ مشکل اصلی فرعون
خداوند در سوره قصص ابتدا داستان را از ویژگیهای فرعون آغاز میکند. میفرماید: إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ؛ گویا میخواهد بفرماید مشکل اصلی فرعون برتریطلبی بود؛ این خوی شیطانی که میخواست از همه بالاتر باشد، همه تحتالشعاع او قرار بگیرند، مطیع او باشند، دستور او را عمل کنند، به نفع او حرکت کنند و طبق میل او رفتار کنند. ما باید خوب درباره خودمان بیاندیشیم؛ شاید مرتبهای از این خوی شیطانی در ما هم باشد. آیا دلمان نمیخواهد در میان جمع، ما از همه برتر باشیم و ما دستور بدهیم و دیگران عمل کنند؟! آیا اگر در جایی منافعی هست، دلمان نمیخواهد سهم ما بیشتر باشد؟! آیا به دنبال شهرت نیستیم؟! اینها همه علو و برتریطلبی است. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ. این درس نیست؟! اگر میخواهید فرعونی نشوید، مواظب باشید که از این راه فرعون نروید!
تفاوت کمالطلبی و برتریطلبی
البته برتریطلبی غیر از این است که انسان درصدد پیشرفت، تکامل و رشد و ترقی برآید. کمالطلبی فطری انسان است و خدا آن را قرار داده است. اگر این فطرت نبود، انسان دنبال کمال و ایمان هم نمیرفت. اما کمالطلبی غیر از برتریطلبی است. در برتریطلبی انسان خود را با دیگران مقایسه میکند و میخواهد بر آنها برتری داشته باشد. اما کمالطلبی اینگونه نیست. اگر روی زمین فقط یک انسان زندگی میکند، میتواند کمالطلب باشد و وقتی احساس میکند که نقصی دارد، دلش میخواهد که این نقص برطرف شود. اگر احساس میکند که میتواند پیش خدا مقام عالیتری داشته باشد، دلش میخواهد این کمال را به دست آورد. به عبارت دیگر برتریطلبی بر دیگران معنایی اضافی است، اما کمال معنایی حقیقی است.
برتریطلبی، استکبار و طغیان سه واژهای است که در قرآن درباره فرعون به کار رفته است. این سه واژه در مفهوم بسیار به هم نزدیک هستند. استکبار به معنای خودبزرگبینی، بزرگیفروشی و بزرگنمایی است؛ اینکه فرد بخواهد بزرگیاش را به رخ دیگران بکشد. علو به این معناست که انسان خودش را بالاتر از دیگران ببیند، و طغیان این است که از مرز خودش تجاوز کند. ما در این عالم، موجود نامحدود نداریم و هر موجودی حدی دارد. اگر کسی به حد خودش قناعت کرد، عدالت است، ولی اگر خواست از حدش تجاوز کند، طغیان کرده است.
این مشکل اصلی جناب فرعون بود. روشن است که فرعون از ابتدای تولد اینگونه نبود. پدیدههای این عالم همه تدریجی است و هیچچیزی به یکباره به نقطه نهایی نمیرسد. در فرعون این میل قوی بود. دلش آن را میخواست و تلاش کرد که این را تحقق ببخشد و طوری شود که ملت بزرگی در مقابلش به خاک بیافتند. او برای این کار سیاستگذاری و برنامهریزی کرد.
خواری و ذلت؛ پیامد اختلاف
بخش دیگر درسهای قرآن از همین جا شروع میشود. این تعالیم بیشتر جنبه اجتماعی دارد. إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِی الْأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا؛ او برای این که بتواند کشور بزرگی مثل مصر را بهگونهای مدیریت کند که دیگر کسی در مقابلش نایستد، به ایجاد اختلاف در بین مردم پرداخت. این برای ما درس نیست؟! اگر میخواهید قدرت داشته باشید، اگر میخواهید هویتتان محفوظ باشد و زیردست دیگران قرار نگیرید و ذلیل نشوید، باید وحدتتان حفظ شود. عاملی که موجب ذلت ملتها میشود اختلاف است.
فرعون این را خوب فهمیده بود و برای اینکه مردم را ذلیل و در مقابل خودش تسلیم کند، بین آنها اختلاف ایجاد کرده بود؛ جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا. او اهل کشورش را گروه گروه کرد و اطرافیان خودش را تقویت، و در مقابل، عدهای را ضعیف کرد؛ یَسْتَضْعِفُ طَائِفَه مِّنْهُمْ. عدهای را تقویت کرد و ثروتها و پست و مقامها را در اختیارشان گذاشت. در مقابل، عده دیگری زیردست آنها شدند و برای این که آنها را تسلیم کند بنا گذاشت با آنها با درشتی، خشونت و ظلم و تجاوز رفتار کند؛ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ.
دوگانه مستضعف و مستکبر
به هر حال، قرآن دوگانه ضعفا- کبرا و مستضعفین- مستکبرین را بسیار به کار میبرد و روی آن تکیه میکند، تا من و شما استفاده کنیم؛ تا سیاستگذاران، مربیان و دولتمردان ما این راه را نروند و بین مردم دو دستگی و شکاف ایجاد نکنند. کاری نکنند که از لحاظ امکانات و بهرههای مادی کسانی در اوج قرار بگیرند و کسانی از کمترین امکانات زندگی هم محروم باشند.
مقام معظم رهبریایدهاللهتعالی میفرمودند: نود درصد ثروت آمریکا در دست یک درصد مردم آن جاست. این چیز تازهای نیست. این راه شیطانی است که از اول پیدایش اجتماعات انسانی، شیطان پیش پای آدمیزاد گذاشته است، و یکی از قهرمانهایش هم فرعون است؛ وَجَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَه مِّنْهُمْ.
از فرعون فردی تا کدخدای جهانی
چنین رابطهای ممکن است میان جوامع نیز ایجاد شود. برای روشن شدن بحث، ابتدا توجه به مقدمهای لازم است. دانشمندان علوم اجتماعی درباره رابطه بین فرد و جامعه بحثهایی مطرح کردهاند که جنبه مبنایی دارد. کسانی معتقدند که اصالت با فرد است و هر انسانی خودش موجود مستقلی است. البته این موجود با دیگران ارتباطاتی دارد و با هم فعل و انفعال و تأثیر و تأثری دارند. در مقابل، عدهای معتقدند که اصالت با جامعه است.
در جامعهشناسی مکتبی به نام مکتب ارگانیسیسم وجود دارد. این مکتب میگوید جامعه نیز مانند یک ارگانیسم زنده است. همانطور که موجود زنده دارای عضلات و جهازاتی است و اینها با هم کار میکنند، جامعه نیز مانند یک ارگانیسم است. جامعه نیز اندامواره است. یکی از شباهتهایی که بین فرد و جامعه وجود دارد این است که همان طور که گاهی یک فرد فکر تسلط بر افراد دیگر را پیدا میکند، گاهی یک جامعه نیز به فکر تسلط بر جامعههای دیگر میافتد.
به عبارت دیگر، گاهی بین جوامع بشری چنین حالتی پیدا میشود که یک جامعه میخواهد بر جوامع دیگر حکومت کند. جامعه آمریکا میگوید: ملت آمریکا باید بر همه دنیا مسلط باشد! بنابراین همان طور که ما فرعون فردی داریم، فرعون اجتماعی نیز داریم. همان طور که در بین انسانها یک نفر پیدا شد و گفت: انا ربکم الاعلی، در بین جوامع بشری نیز یک جامعه گردن کلفت پیدا میشود و میگوید: من کدخدای جهان هستم، و همه باید تابع من باشند! این جامعه همان شیوههایی را که فرعون برای به تحت فرمان کشیدن مردم مصر به کار برد، به کار میبرد تا کشورهای دیگر را تحت تسلط خود بکشد.
منشاء برتریطلبی
اولین ویژگی، یک حالت نفسانی و یک حالت روانی خاصی است که فرد ممکن است در درون خود به آن مبتلا شود. میتوان گفت، این حالت، آغاز انحراف و راه هلاکت و شقاوت است. دومین ویژگی، مسأله اختلافافکنی میان مردم است؛ به این معنا که گروهی را خوار کند، گروهی را ضعیف کند، و گروهی دیگر را برتری دهد. وقتی این دو را با هم مقایسه میکنیم، درمییابیم که ویژگی اول، مقدمه ویژگی دوم است؛ یعنی وقتی براساس یک عامل درونی و روانی، انسانی که میخواهد از دیگران بهتر و بالاتر باشد، رفتاری انجام میدهد و برنامهای را تنظیم میکند که به این امر دست یابد. پس، منشأ ایجاد اختلاف میان مردم، همان روح برتریطلبی است.
معیار هلاکت و محرومیت از سعادت ابدی
جالب این است که در این سوره، پس از اینکه به تفصیل چگونگی رفتار فرعون و نیز داستان حضرت موسی، مبعوثشدن او بهسوی فرعون و دعوت فرعون ذکر میشود، داستان قارون هم بیان میشود. در پایان، در آیهای این چنین میفرماید: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»1؛ یعنی نهتنها علوّ و برتریطلبی منشأ رفتار فرعون، افساد در ارض و ایجاد اختلاف بین مردم بود؛ بلکه بهطور کلی معیار هلاکت و محرومشدن از سعادت ابدی اینها است. یعنی کسانی که بهدنبال برتریطلبی در زمین نباشند، و اهل فساد نباشند، همانا آنان اهل «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه» هستند و البته «وَالْعَاقِبَه لِلْمُتَّقِینَ»؛ سرانجام خوب برای پرهیزکاران است. بنابراین، مفاهیم محوری در این سوره، عبارتاند از: «علو فیالارض» و «فساد و افساد».
به اجمال بیان شد که بین این دو صفت، نوعی رابطه «مقدمه و ذیالمقدمه» و «علیت و معلولیت» برقرار است. ویژگی اول، یک ویژگی شخصیتی است. «برتریطلبی» یک حالت نفسانی و روانی است؛ حتی اگر به مرحله بروز و ظهور نرسیده باشد. ویژگی دوم، مربوط به رفتار اجتماعی است؛ که ایجاد فساد میان مردم، نمونه بارز آن است. به این آیه شریفه دقت کنید: «جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَه مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ». این درواقع یک تحلیل روانشناختی از رفتاری است که منجر به شقاوت و هلاکت میشود.
شرط رسیدن به سعادت ابدی
اکنون پرسش این است: چطور میشود که آدمی تصمیم میگیرد که به کجراهه برود و سرانجام، آخرت خودش را میسوزاند و مبتلا به هلاکت ابدی میشود؟ باید گفت، ابتدا از یک ویژگی شخصیتی و از یک حالت روانی و درونی شروع میشود. پس از آن در رفتار و عمل خارجی او ظهور مییابد و سپس، نهتنها در رفتار خودش که به دیگران هم سرایت میکند و آنها را هم فاسد میکند و نمیگذارد آنها هم به سعادت برسند.
اما نکته اینجاست که پس از بیان داستان فرعون و فرعونیان و هامان و داستان قارون، چرا روی «الدَّارُ الْآخِرَه» تکیه میکند و میفرماید: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؟ راز آن، این است: «عُلُو فِی الْأَرْضِ» که منشأ هلاکت است، به این دلیل است که «توقف فیالارض» هدف نیست. این زندگی زمینی و دنیوی، یک مسیری است که باید آن را طی کرد. درواقع، این یک مقدمه و یک دوران محدود و موقتی است که باید آن را گذراند تا به نتیجه رسید؛ چهاینکه انسانی که بهدنبال سعادت است، نباید به زندگی زمینی چشم داشته باشد. باید توجه او به دار آخرت باشد.
باید بداند که خداوند، انسان را آفریده، برای اینکه تا ابد در سعادت باشد. روزها، هفتهها، ماهها و حتی سالهای این دنیا مانند چشمبههمزدنی میگذرد. باید توجه به دارالآخره باشد؛ جایی که سعادت ابدی در آنجاست. اگر این مسأله درک شد، آنگاه باید بدانیم که: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا»؛ یعنی شرط رسیدن به سعادت ابدی این است که بهدنبال «عُلُوِّ فِی الْأَرْضِ» و «اهل فساد و افساد» نباشیم.
دنیا، اعتباری ندارد!
از این روست که وقتی در سوره قصص پس از بیان داستان حضرت موسی و فرعون، داستان قارون را هم ذکر میکند در ادامه میفرماید: «فَخَسَفْنَا بِهِ وَبِدَارِهِ الْأَرْضَ»2؛ آن ثروت کلانی که قارون پیدا کرد، همه در زمین فرورفت. در این حال، دیگرانی که آرزو میکردند مثل او باشند3 و میگفتند: «یَا لَیْتَ لَنَا مِثْلَ مَا أُوتِیَ قَارُونُ»4 ای کاش ما نیز ثروتی مثل قارون داشتیم، گفتند: «وَیْکَأَنَّهُ لَا یُفْلِحُ الْکَافِرُونَ»5؛ مثل اینکه این ثروت، سعادتآور نیست! در پایان نیز میفرماید: «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا».
پس، این دنیا که همه ثروت قارون در آن بهکار نیامد و در زمین فرورفت، قطعاً دلبستنی نیست. یعنی باید توجه به «الدَّارُ الْآخِرَه» باشد و راه آن هم این است: «لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا». فرعون بهدنبال «علو و فساد» بود، چه شد؟ غرق شد. قارون بهدنبال «علو و فساد» بود، در زمین فرورفت و مبتلا به خسف شد. پس، دنیا اعتباری ندارد و نباید به آن دل بست.
اگر به دنیا نگاه ابزاری داشتیم، ملک سلیمان هم که باشد ارزش دارد؛ چراکه به وسیله آن توحید در عالم رواج مییابد. پس، اینکه چرا «تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه» را مطرح میکند، برای این است که به این مسأله توجه بدهد که نگاه غیر ابزاری به دنیا علت «عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ» است و این حالت است که کار را خراب میکند. اشکال فرعون همینجا بود و از همینجا شروع شد و بهدنبال این منشأ روانی، به این فکر افتاد که رفتار خود را بهگونهای برنامهریزی و تنظیم کند که بر خلایق تسلط یابد و همه تحت فرمان او باشند. برای این کار «جَعَلَ أَهْلَهَا شِیَعًا یَسْتَضْعِفُ طَائِفَه مِّنْهُمْ یُذَبِّحُ أَبْنَاءهُمْ وَیَسْتَحْیِی نِسَاءهُمْ إِنَّهُ کَانَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛ در میان مردم اختلاف و تفرقه ایجاد کرد.
قرآن میگوید: فرعون مفسد بود؛ انه کان من المفسدین. قارون هم از مفسدین بود و از اینرو درباره او میفرماید: تو از آخرت بهرهای نداری؛ تِلْکَ الدَّارُ الْآخِرَه نَجْعَلُهَا لِلَّذِینَ لَا یُرِیدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا. به هر حال قرآن فرعون را از مصداقهای بارز مفسد میداند، اما جناب فرعون وقتی با مشاورانش مشورت کرد که با موسی چه کند، گفتند: أَتَذَرُ مُوسَى وَقَوْمَهُ لِیُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ؛6 میخواهی بگذاری موسی در زمین افساد کند؟! یعنی نظر اطرافیان فرعون این بود که موسی مفسد است. گفتند: ما یک نظام ایدهآل داریم. ما برترین روش را در حکومت و اداره جامعه داریم. این دو تا چوپان آمدهاند و میخواهند این بساط را به هم بزنند؛ وَیَذْهَبَا بِطَرِیقَتِکُمُ الْمُثْلَى.7 میخواهی آنها را رها کنی؟! خدا میگفت: فرعون مفسد است.
اینها میگفتند: موسی مفسد است و آمده است که وضع ما را به هم بزند. ما زندگی به این خوبی داریم؛ نظم، انضباط، درآمد خوب و این نهرهای جاری! ما چه مشکلی داریم؟ این جا بین خدا و فرعونیان اختلاف فتواست! به کدام یک از این فتواها میشود عمل کرد و کدامشان حجت است؟ اگر من و شما در میان آن قوم زندگی میکردیم و جزو درباریان بودیم و حقوقهای گزاف و نجومی داشتیم، سخن چه کسی را قبول میکردیم؟ دست از آن حقوقهای نجومی میکشیدیم، یا میگفتیم موسی و هارون مفسدند و میخواهند اوضاع را به هم بزنند و شورش کنند؟! چه کسی باید بگوید فساد چیست؟ این مفسد است یا آن؟ آن تعریفی که ما برای مفسد و مصلح کردیم بر کدام یک از اینها منطبق میشود؟
نقش نتیجه مطلوب در تشخیص مصلحت و مفسده
گفتیم برای سنجیدن مصلحت یک کار آن را نسبت به هدف مطلوب میسنجند؛ اگر در رسیدن به آن هدف مؤثر است، مصلحت میشود، اما اگر مؤثر نیست و یا اثر ضد دارد، مفسده میشود. اما مطلوبها با هم فرق میکند. مطلوب فرعونیان همین زندگی بود که داشتند. در زمان طاغوت، اعلیحضرت میخواست تمدن بزرگ ایجاد کند، و حکومت کوروش را زنده کند. امام آمد و گفت: دست از اینها بردارید و حلال و حرام را رعایت کنید. آنها میگفتند: اینها مفسدند. این عین همان کاری بود که فرعونیان نسبت به موسی داشتند. یک چوپانی با یک چوبدستی در مقابل دستگاه فرعون! میگفتند مگر نمیگویید که کار را باید نسبت به نتایج مطلوب بسنجیم؟ خب؛ مطلوب هم همینهاست که ما داریم. ما همین زندگی را میخواهیم. این آمده است و میخواهد آن را بر هم بزند، پس مفسد است.
اختلاف در تشخیص صلاح و فساد منحصر به زمان حضرت موسی نبود. خداوند میفرماید: وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللّهِ وَبِالْیَوْمِ الآخِرِ وَمَا هُم بِمُؤْمِنِینَ؛8 یک دسته مردم ادعا میکنند که ایمان به خدا و قیامت دارند، اما دروغ میگویند و ایمان ندارند. پس چرا این ادعا را میکنند؟ یخادعون الله والذین آمنوا؛ اینها میخواهند مؤمنان را فریب دهند. وقتی به آنها میگویند: دست از فساد بردارید، میگویند چه فسادی؟ ما اهل اصلاحیم؛ وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ.9 باز اختلاف فتوا پیدا میشود.
اینها میگویند: إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ. قرآن میگوید: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَـکِن لاَّ یَشْعُرُونَ. گفتیم برای تشخیص مفسد از مصلح، و مصلحت از مفسده باید کار را با نتیجه مطلوب سنجید؛ اما مطلوب کدام است؟ مطلوب چه کسی؟ مطلوب آنها همین بود که زندگیشان بگذرد، چهار روز دیگر ریاست داشته باشند، مال و اموال در اختیارشان باشد و ثروتهای کلان و حقوقهای نجومی داشته باشند. وقتی مطلوبشان همینهاست، پس هر چه برای رسیدن به این مطلوب مفید باشد، مصلحت است و آنها هم اصلاحطلب میشوند. حالا کدام را باید قبول کرد؟
قلمرو عقل و وحی در شناخت مصلحت و مفسده
ما برای شناخت دو راه داریم. یکی راهی است که در اختیار همه انسانهاست و آن راه عقل است. تا آن جایی که عقل کار میکند و زمینهاش وجود دارد و ابزارش را دارد، حکم عقل راهگشاست؛ اما به جاهایی میرسد که عقل دیگر کار نمیکند. ما هرچه به مغزمان فشار بیاوریم نمیتوانیم بفهمیم که وقتی انسان میمیرد چه وقت زنده میشود. برای قضاوت در اینگونه مسایل، عقل نیازمند اطلاعاتی است که در اختیارش نیست. در این موارد، وحی این نقیصه را جبران میکند و اصلا نیاز انسان به انبیا به دلیل همین ناتوانی عقل در شناخت برخی واقعیتها و کمال نهایی اوست.
بیشتر انسانها به صورت طبیعی به یک معنا خیر و شر را همین منافع دنیا میدانند و چیزی که حیات انسان را به خطر بیندازد را شر میدانند. این است که دنیاپرستان نمیتوانند ارزش شهادت را بپذیرند. اینکه در ایام دفاع مقدس نوجوانهای دوازده- سیزده ساله برای جانبازی و فداکاری در جبهه التماس میکردند، به خاطر بینشی بود که در سایه تعالیم انبیا پیدا کرده بودند. انسان با استفاده از وحی این بینش را پیدا میکند که زندگی فقط همین دنیا نیست. این زندگی هفتاد- هشتاد (و حداکثر صد) ساله دوران موقت محدودی است که با نگرانیها، ناراحتیها، غصهها، نامردمیها و جفاها توأم است. اگر انسان این را باور کرد، آن وقت میفهمد که مصلحت یعنیچه و مصلحت واقعی چیست.
هدف زندگی، معیار مصلحت و مفسده
صلاح و فساد را باید نسبت به نتیجهای که بر آن مترتب میشود، بسنجیم. ممکن است چیزی دو حیثیت داشته باشد، و از یک جهت مطلوب و از جهت دیگر نامطلوب باشد. در اینجا باید جرح و تعدیل کنیم و ببینیم کدام مهمتر است و مراقب باشیم مهم فدای اهم شود و اهم فدای مهم نشود. اما مسئله اصلیتر این است که بفهمیم اصلا چه نتیجهای مطلوب است تا ببینیم در چه کاری مصلحت است یا مفسده. آن نتیجه را ما باید با جهانبینی خودمان بشناسیم و بفهمیم هستی یعنیچه، زندگی ما برای چیست؟ ما برای چه خلق شدهایم و برای چه زندگی میکنیم و هدف مطلوب ما از زندگی چیست؟
پاسخ به این سؤالات برای ما روشن میکند که چه کارهایی باید بکنیم که به آن هدف برسیم. اگر کارهایی برای رسیدن به آن هدف مفید باشد، مصلحت و صلاح میشود، اما اگر با آن هدفی که برای آن آفریده شدهایم، تناسبی نداشت، اگر همه مردم هم به ما احسنت بگویند، فایدهای ندارد. چون آنها اشتباه کرده، هدف را تشخیص ندادهاند و ندانستهاند باید این کارها را با چه چیزی بسنجند تا ببینند مصلحت چیست. عمرسعد کارش را با ریاست سنجید و گفت باید بروم امام حسینعلیهالسلام را بکشم. مصلحت این است، چون حکومت ری را به من میدهند.
ما باید بفهمیم که برای چه خلق شدهایم. تا این را تشخیص ندهیم که کمال واقعی ما چیست و برای چه خلق شدهایم، نمیتوانیم مصلحت و مفسده واقعی را درست تشخیص دهیم. در این صورت در بسیاری از موارد همان چیزی که به نظر قرآن افساد است، اصلاح میدانیم. قرآن صریحا میگوید: الا انهم هم المفسدون، اما اینها میگویند نه ما اصلاحطلب هستیم؛ ما میخواهیم جوّ آرام باشد، و جنگ و دعوا نشود، حالا آمریکا بیاید یک سفارتخانه هم داشته باشد ضرری برای ما ندارد؛ در عوض رونق اقتصادی پیدا میکنیم و تحریمها برداشته میشود؛ پس مصلحت است!
این دیدگاه با دیدگاه شهید فهمیده اختلاف فتوا دارد. او میگوید مصلحت این است که من شهید بشوم تا اسلام باقی بماند، ولی این میگوید احکام اسلام پایمال شود تا من ریاست داشته باشم. برای اینکه بدانیم کدام از این فتواها درست است و معیار چیست، باید هدف نهایی از زندگی را بشناسیم و بدانیم برای چه خلق شدهایم و باید دنبال چه چیزی بگردیم. اما اگر اینها را ندانیم و فقط به دنبال همین خواستههای مادی باشیم، با خدا، پیغمبر و مؤمنین اختلاف فتوا پیدا میکنیم و این اختلاف به این زودیها قابل حل نیست.
پی نوشت:
1. همان، 83 .
2. قصص، 81 .
3. «الَّذِینَ تَمَنَّوْا مَکَانَهُ بِالْأَمْسِ»؛ قصص، 82 .
4. همان، 79 .
5. همان، 82 .
6. اعراف، 127 .
7. طه، 63 .
8. بقره، 8 .
9. همان، 11 .
نویسنده:
علامه مصباح (دامه ظله)
فصلنامه فرهنگ پویا شماره 34
ادامه دارد…
اخبار هرمزگان و منتخب اخبار ایران و جهان | پایگاه خبری تحلیلی هرمزبان اخبار هرمزگان، گزیده اخبار ایران و جهان و تحولات منطقه را در پایگاه خبری هرمزبان دنبال کنید














