1. تصریح حضرت بر الهی بودن حق حکومت
اینکه گفته شد حضرت علی(ع) به نص خدا و رسولش بر امامت خود اشاره و استدلال نفرموده و فقط به شورا و بیعت استناد کرده اند قابل قبول نیست؛ زیرا می بینیم آن حضرت در مواقع گوناگون (همان، خطبه2، 5، 6، 26، 34، 37، 54و67) به حق ولایت الهی خود و اهل بیت پیامبر(ص) بر دیگران تصریح و تأکید نموده و آن مواردی که نسبت به حق خود سکوت کرده و یا مسأله بیعت و انتخاب مردم را پیش کشیده نه بدین خاطر بوده که مشروعیت حکومت را مستند به آن بداند، بلکه بهخاطر دلایلی بوده که در ادامه به آنها می پردازیم.
از جمله آن موارد، سخنان آن حضرت در خطبه دوم «نهج البلاغه» است که میفرمایند:
کسى را با خاندان رسالت نمى شود مقایسه کرد و آنان که پرورده نعمت هدایت اهل بیت پیامبرند با آنان برابر نخواهند بود. عترت پیامبر(ص) اساس دین و ستون هاى استوار یقین مى باشند. شتاب کننده، باید به آنان بازگردد و عقب مانده باید به آنان بپیوندد؛ زیرا ویژگى هاى حقّ ولایت به آنها اختصاص دارد و وصیّت پیامبر(ص) نسبت به خلافت مسلمین و میراث رسالت به آنها تعلّق دارد. هماکنون (که خلافت را به من سپردید) حق به اهل آن بازگشت و دوباره به جایگاهى که از آن دور مانده بود، باز گردانده شد (همان، خطبه2).
حضرت در این جملات به بیان انتصابی بودن مقام خلافت و امامت می پردازند و تصریح می کنند که حق ولایت و حکومت از آنِ خاندان پیامبر(ص) بوده، آن حقی که خود پیامبر به آن توصیه فرموده ولی مردم آن را از اهل بیت گرفته و در غیر موضع آن قرار دادند و اکنون که من به خلافت رسیدم، حق به جایگاه اصلی و اولیه خود بازگشت.
در خطبه 144 علاوه بر اینکه بر الهی بودن حکومت و ولایت تأکید می نماید، برخی از ویژگی های ائمه را نیز برمی شمارد و در این باره می فرماید:
کجا هستند کسانى که پنداشتند دانایان علم قرآن آنان مى باشند نه ما؟ که این ادّعا را بر اساس دروغ و ستمکارى بر ضدّ ما روا داشتند. خدا ما اهل بیت پیامبر(ع) را بالا آورد و آنان را پست و خوار کرد. به ما عطا فرمود و آنها را محروم ساخت. ما را در حریم نعمت هاى خویش داخل و آنان را خارج کرد که راه هدایت را با راهنمایى ما مى پویند و روشنى دل هاى کور را از ما مى جویند. همانا امامان [دوازده گانه] همه از قریش بوده که نهال آن را در خاندان بنى هاشم کاشته اند. مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیّان زمامدارى، شایستگى آن را ندارند (همان، خطبه144).
این سخن به روشنی دلالت دارد که امر امامت یک امر الهی است نه مردمی و غیر از بنی هاشم کسی لیاقت و صلاحیت رسیدن به این مقام را ندارد. اگر امامت و خلافت یک امر مردمی و به انتخاب و اختیار مردم بود و حضرت این مطلب را قبول داشت، دیگر این جمله «همانا امامان [دوازده گانه] همه از قریش بوده که نهال آن را در خاندان بنى هاشم کاشته اند. مقام ولایت و امامت در خور دیگران نیست و دیگر مدعیّان زمامدارى، شایستگى آن را ندارند» معنا نداشت؛ زیرا نظریه انتخاب می گوید مردم به هر شخص واجد شرایط که رأی بدهند و با او بیعت کنند، حاکم است؛ چه از بنی هاشم باشد یا نباشد.
از جمله موارد دیگری که حضرت بر حق الهی خلافت و امامت خود تصریح میکند و بزرگان اهل سنت آنها را روایت کرده اند، مواردی است که واقعه غدیر را به مردم یادآور می شود و از آنها بر این امر اعتراف می گیرد که رسول خدا(ص) آن حضرت را در آن روز از جانب خداوند بر این امر منصوب نمود (ابن ابی الحدید، 1404ق، ج19، ص217؛ ابن کثیر، ج5، ص233-227).
پس این ادعای مستدل که می گفت نصی در کار نبوده و اگر می بود حضرت آنها را بیان می کرد (عماره، 1989م، ص322-320)، با توجه به این دسته از روایات مردود و باطل است.
2. سکوت و فلسفه آن
روش و منطق امیرالمؤمنین(ع) در مدت خلافت خلفای سه گانه، «سکوت» بوده نه اعتراض و نه رضایت و این از فرمایشات خود آن حضرت قابل استنباط است. آنجایی که می فرمایند:
پس از وفات پیامبر(ص) و بىوفایى یاران، به اطراف خود نگاه کرده یاورى جز اهل بیت خود ندیدم که اگر مرا یارى کنند، کشته خواهند شد. پس به مرگ آنان رضایت ندادم. چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویى که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو خوردم و بر نوشیدن جام تلخ تر از گیاه حنظل، شکیبایى نمودم (نهج البلاغه، خطبه 26).
در مواردی نیز پرده از راز سکوت خود برداشته، بعد از بیعت مردم با «ابوبکر» و پیشنهاد برخی برای بیعت با آن حضرت، میفرماید:
در شرایطى قرار دارم که اگر سخن بگویم مى گویند بر حکومت حریص است و اگر خاموش باشم مى گویند از مرگ مى ترسید. هرگز! من و ترس از مرگ؟! … این که سکوت برگزیدم، از علوم و حوادث پنهانى آگاهى دارم که اگر باز گویم مضطرب مى گردید؛ همچون لرزیدن ریسمان در چاه هاى عمیق (همان، خطبه5).
همچنین در روزی که مردم برای بیعت با عثمان گرد آمدند، حضرت در عین تأکید بر شایستگی و اولویت خود نسبت به مقام ولایت و خلافت، می فرمایند:
همانا مى دانید که سزاوارتر از دیگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام داده اید گردن مى نهم تا هنگامى که اوضاع مسلمین روبراه باشد و از هم نپاشد و جز من به دیگرى ستم نشود و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم… (همان، خطبه 74).
یا در روایت دیگری که خود مستدل نیز بخشی از آن را به عنوان دلیل بر مدعای خود در بالا آورده، حضرت در اولین روزهای حکومتش، در فلسفه سکوت چندین ساله اش می فرماید:
… به خدا سوگند! اگر ترس تفرقه و جدایی بین مسلمانان و برگشتن کفر و بی دینی نبود ما رویه ای غیر از این را با آنها انتخاب می کردیم. پس حکومت را افرادی به دست گرفتند که خیری به مردم نرساندند … (ابن ابی الحدید، 1404ق، ج 1، ص308-307؛ هاشمی خویی، 1400ق، ج 3، ص314).
علم الهی، بصیرت و دور اندیشی حضرت مانع از این می شود که در آن شرایط، از حق غصب شده خود سخنی بر زبان جاری کند و به انگیزه حفظ اسلام و نظام اسلامی (جوادی آملی، 1381، ج1، ص364)، خود را موظف به سکوت می داند. به تعبیر دیگر، شیعه برخلاف اهل سنت شؤون امام را منحصر به حکومت داری و خلافت نمی داند، بلکه حفظ، بیان و تفسیر دین را نیز از شؤون و وظایف امام به حساب می آورد (سید مرتضى، 1410ق، ج1، ص47؛ ربانی گلپایگانی، 1387، ص105؛ حلی، 1430ق، ص187-182). به همین خاطر در جایی که امر دایر بین برپایی حکومت و حفظ دین باشد و انجام هر دوی آنها ـ به صورت هم زمان ـ ممکن نباشد، تنها راه ممکن و مجاز اخذ به اهم و ترک مهم است و این همان کاری است که امیرالمؤمنین(ع) در زمان خلفا انجام دادند. با این حال، آیا می توان ادعا کرد در مواردی که حضرت لب فروبسته و سکوت اختیار نموده، نسبت به وضعیت موجود در حاکمیت و رهبری جامعه رضایت داشته و آنها را بر حق می دانسته است؟
3. شکایت از غصب حقش
گرچه سیره و روش آن حضرت در برخورد با خلفا و دستگاه حاکم سکوت بود، ولی هرگاه موقعیتی پیش می آمد و حضرت فضا را برای بیان حقیقت مناسب می دیدند، از ظلم هایی که به ایشان شده سخن می گفتند و از غصب حقی که نسبت به ایشان روا داشته اند شکایت می نمودند. بیشتر این گونه سخنان را میتوانیم در زمان زمامداری و خلافت خود حضرت ببینیم؛ زمانی که زمام امور را به دست گرفته و بیان حقایق، به تفرقه امت منجر نمی شد، مانند فرازهای آغازین روایتی که در بالا ذکر کردیم میفرمایند:
بعد از حمد و ثنای خدا، وقتی خداوند پیامبر خود را قبض روح نمود، گفتیم: ما خاندان، وارثان، اهل بیت و اولیای او بر مردم در سلطنت هستیم و در حکومت او کسی نباید با ما نزاع داشته باشد و در حق ما طمع کند تا اینکه مردم با شتاب حق حکومتی که از آن پیامبرمان بود را از ما غصب کردند و حکومت از آن دیگری گردید و ما همچون رعیتی گشتیم که ضعیفان در ما طمع می کردند و ذلیلان و پست مایگان بر ما عزت میفروختند و اشک از چشمان ما جاری شد و دلها خشمگین شد و جانها به ناله درآمد (ابن ابی الحدید، 1404ق، ج 1، ص308-307؛ هاشمی خویی، 1400ق، ج 3، ص314).
مرحوم «میرزا حبیبالله هاشمی خویی» از شارحان «نهج البلاغه» در ذیل این روایت می گوید:
همانگونه که می بینید این روایت در غصب خلافت و اینکه حکومت و خلافت با ظلم و ستم و بدون رضایت از آن حضرت گرفته شد صراحت دارد… و تعجب این است که شارح معتزلی [ابن ابی الحدید] با اینکه این خطبه را روایت می کند باز گمان می برد که آن حضرت با میل و رضایت حکومت را به آنها واگذار کرد… (هاشمی خویى، 1400ق، ج 3، ص315).
در خطبه ششم «نهج البلاغه» آمده است: «پس سوگند به خدا، من همواره از حق خویش محروم ماندم و از هنگام وفات پیامبر(ص) تا امروز حق مرا از من باز داشته و به دیگرى اختصاص دادند».
آن حضرت در جایی دیگر از وقایع بعد از رحلت رسول خدا(ص) اینگونه سخن می گوید و از انحراف بزرگی که در مسیر جامعه اسلامی رخ داده با این زبان گلایه مینماید:
… تا آنکه خدا، پیامبرش را نزد خود برد، [افسوس] که گروهى به گذشته جاهلى خود بازگشتند و با پیمودن راه هاى گوناگون به گمراهى رسیدند و به دوستان منحرف خود پیوستند و از دوستى با مؤمنان بریدند که به آن امر شده بودند و بنیان اسلامى را تغییر داده در جاى دیگرى بنا نهادند. آنان کانون هر خطا و گناه و پناهگاه هر فتنه جو شدند که سرانجام در سرگردانى فرو رفته و در غفلت و مستى به روش و آیین فرعونیان در آمدند یا از همه بریده و دل به دنیا بستند و یا پیوند خود را با دین گسستند (نهج البلاغه، خطبه 150).
اگر امیرالمؤمنین(ع)، بنابر ادعای مدعی، ملاک مشروعیت را بیعت و انتخاب میدانست، دیگر سخن از غصب حق معنا نداشت؛ چون دیگر حقی در کار نبود؛ بلکه مردم صاحب حق بودند و آن را به خلفای سه گانه واگذار کردند.
4. اتمام حجت
در برخی مواقع، هنگامی که مردم به آن حضرت پیشنهاد خلافت می دادند و دست بیعت دراز می کردند، آن حضرت به خاطر اتمام حجت با آنها به راحتی عهده دار امر خلافت نمی شدند تا با اصرار و پافشاری و بیعت همه حجت بر آنها تمام شود و در مسائل، مشکلات و فتنه های آینده جامعه، از زیر بار مسئولیت و تعهد خود شانه خالی نکنند. حضرت بعد از قتل «عثمان» و روی آوردن مردم به ایشان، در این باره می فرمایند:
مرا واگذارید و دیگرى را بجویید [دنبال دیگری بروید]؛ زیرا ما به استقبال حوادث و امورى مى رویم که رنگارنگ و فتنه آمیز است و چهره هاى گوناگون دارد و دل ها بر این بیعت ثابت و عقل ها بر این پیمان استوار نمى ماند. چهره افق حقیقت را ابرهاى تیره فساد گرفته و راه مستقیم حق ناشناخته ماند. آگاه باشید اگر دعوت شما را بپذیرم، بر اساس آنچه که مى دانم با شما رفتار مى کنم و به گفتار این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نمى دهم. اگر مرا رها کنید چون یکى از شما هستم که شاید شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به رئیس حکومت باشم. در حالى که من وزیر و مشاورتان باشم بهتر است که امیر و رهبر شما گردم (نهج البلاغه، خطبه 92).
حضرت در اینجا هشدار می دهد که ما به استقبال فتنه های گوناگون و سختی میرویم و شما باید خود را برای آنها آماده کنید به همین خاطر صرف یک بیعت صوری کافی نیست. این شفاف سازی ها برای این است که مردم در آینده هیچ بهانه ای در اطاعت و فرمان برداری نداشته باشند و همچنین نگویند علی(ع) طمع حکومت داشت یا ما با او بیعت نکردیم یا اینکه بیعت ما ناگهانی و بدون تدبر و اندیشه بود؛ همان گونه که برخی نسبت به بیعت ابوبکر این نظر را داشتند.(3)حضرت در ردّ این احتمال و بهانه می فرماید: «لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ إِیَّایَ فَلْتَه»؛ بیعت شما مردم با من بى مطالعه و ناگهانى نبود (نهج البلاغه، خطبه 136).
حضرت باز در راستای اتمام حجت بر مردم و به ویژه «طلحه» و «زبیر» می فرمایند:
(شما مردم!) براى بیعت کردن، به سوى من روى آوردید، همانند مادران تازه زاییده که به طرف بچّه هاى خود مى شتابند و پیاپى فریاد کشیدید، بیعت! بیعت! من دستان خویش فروبستم، اما شما به اصرار آن را گشودید، من از دست دراز کردن، سرباز زدم و شما دستم را کشیدید. خدایا! طلحه و زبیر پیوند مرا گسستند، بر من ستم کرده و بیعت مرا شکستند و مردم را براى جنگ با من شوراندند. خدایا آنچه را بستند تو بگشا و آنچه را محکم رشته اند پایدار مفرما و آرزوهایى که براى آن تلاش مى کنند بر باد ده! من پیش از جنگ از آنها خواستم تا باز گردند و تا هنگام آغاز نبرد انتظارشان را مى کشیدم، لکن آنها به نعمت پشت پا زدند و بر سینه عافیت دست رد گذاردند (همان، خطبه 137).
در جایی دیگر می فرمایند: «مردم همانند شتران تشنه اى که به آب نزدیک شده، و ساربان رهاشان کرده، و عقال [پاى بند] از آنها گرفته، بر من هجوم آوردند و به یکدیگر پهلو مى زدند، فشار مى آوردند؛ چنانکه گمان کردم مرا خواهند کشت، یا بعضى به وسیله بعض دیگر مى میرند و پایمال مى گردند» (همان، خطبه54).
از مطالب پیش گفته روشن می شود، سخنان امیرالمؤمنین(ع) در تأکید بر مسأله بیعت مردم، نه از باب ملاک و معیار دانستن آن در حقانیت حکومت و ولایت بوده، بلکه بخاطر تمام کردن حجت بر مردم و بستن همه راه های توجیه و بهانه تراشی در عدم پیروی از ایشان و وفاداری به عهدشان بود. علاوه بر اینکه حضرت در موارد گوناگون، بهویژه هنگام در درست گرفتن زمام امور، به الهی بودن امر حکومت و امامت بر مردم تصریح فرموده و راز سکوت خود در ایام خلفای سه گانه را به روشنی بیان کرده است. بنابراین استدلال بر «نظریه انتخاب» به سخنان آن حضرت، استدلالی تمام نبوده و سخنان ایشان را نمی توان مؤیدی برای این نظریه و نقضی برای «نظریۀ نصب الهی» دانست.
بررسیهای موردی
در این بخش به برخی از نقدهای خاص و ادله پیش گفته «عماره» خواهیم پرداخت.
1. بررسی استدلال به خطبه «شقشقیه»
بسیار جای تعجب و تأسف است که محتوا و آهنگ مجموع خطبه «شقشقیه» که در اعتراض به روش روی کار آمدن و همچنین کارکرد خلفا است، از نظر شخصی پنهان بماند و همه آن عبارات شدید و دردآور امیرالمؤمنین(ع) پیرامون غصب خلافت نادیده گرفته شود. مستدِل با تقطیع قسمتی از کلام آن حضرت و نقل ناقص آن به صورت گزینشی، در صدد اثبات مدعای خویش دست به مغالطه زده است. برای اینکه مغالطه استدلال کننده به خوبی روشن شود، ترجمه بخشی از خطبه شقشقیه را در ادامه میآوریم:
آگاه باشید! به خدا سوگند! ابابکر، جامه خلافت را بر تن کرد، در حالى که مى دانست جایگاه من نسبت به حکومت اسلامى، چون محور آسیاب است به آسیاب که دور آن حرکت مى کند. … پس من رداى خلافت را رها کرده و دامن جمع نموده، از آن کناره گیرى کردم و در این اندیشه بودم که آیا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخیزم یا در این محیط خفقان زا و تاریکى که به وجود آوردند، صبر پیشه سازم؟ … پس از ارزیابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر دیدم. پس صبر کردم در حالى که گویا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود و با دیدگان خود مى نگریستم که میراث مرا به غارت مى برند.
تا اینکه خلیفه اوّل، به راه خود رفت و خلافت را به پسر خطّاب سپرد. … شگفتا! ابابکر که در حیات خود از مردم مى خواست عذرش را بپذیرند، چگونه در هنگام مرگ، خلافت را به عقد دیگرى درآورد؟ هر دو از شتر خلافت، سخت دوشیدند و از حاصل آن بهره مند گردیدند. … سوگند به خدا! مردم در حکومت دومى، در ناراحتى و رنج مهمّى گرفتار آمده بودند و دچار دو رویى ها و اعتراض ها شدند و من در این مدت طولانى محنت زا و عذاب آور، چاره اى جز شکیبایى نداشتم تا آن که روزگار عمر هم سپرى شد.
سپس عمر خلافت را در گروهى قرار داد که پنداشت من همسنگ آنان مى باشم. پناه بر خدا از این شورا! در کدام زمان در برابر شخص اوّلشان در خلافت مورد تردید بودم تا امروز با اعضاى شورا برابر شوم؟ که هم اکنون مرا همانند آنها پندارند؟ و در صف آنها قرارم دهند؟ ناچار باز هم کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم … . تا آن که سومى به خلافت رسید، … روز بیعت [با من]، فراوانى مردم چون یال هاى پرپشت کفتار بود، از هر طرف مرا احاطه کردند تا آنکه نزدیک بود [دو انگشت شست پایم] لگدمال گردند و رداى من از دو طرف پاره شد. مردم چون گلّه هاى انبوه گوسفند مرا در میان گرفتند… (نهج البلاغه، خطبه3).
پس مغالطه مستدِل در استدلال به این نامه به خوبی روشن گردید؛ زیرا اگر به جملات فوق الذکر در کلام آن حضرت توجه می داشت دچار چنین سوء برداشتی نمی شد. اینکه امیرالمؤمنین(ع) در این خطبه به صراحت بیان می دارد که میراث مرا غصب کردند و همچنین مکرر می فرماید که من چاره ای جز صبر و تحمل نداشتم و به ناچار کوتاه آمدم و با آنان هماهنگ گردیدم، کافی است تا محقق منصف از خود بپرسد کدام حق؟
علی(ع) قبل از انتخابش توسط مردم و بیعت مردم با او چه حقی بر آنان دارد که مدام دم از آن می زند و فریاد بر می آورد که حق مرا غصب کردند؟ اگر به دقت و دیده انصاف بنگریم، می بینیم که فضای سخن در این خطبه غیر از فضای حکومت و خلافت نیست و این همه جملات صریح و بی پرده برای بیان حقیقت کافی است. بنابراین با توجه به این جملات، دیگر نمی توان پذیرفت آن حضرت، بیعت و انتخاب را ملاک مشروعیت می دانستند.
2. بررسی استدلال به نامه امیرالمؤمنین(ع) به معاویه و دیگر نامه های آن حضرت
برای بررسی استدلال به این نامه حضرت، توجه به چند نکته بایسته است:
1. مستدِل تصریح می کند که اساس قدرت خلفای راشدین از یک هیأت ده نفره (ابوبکر، عمر، عثمان، علی(ع)، طلحه، زبیر، عبدالرحمن، سعدبنابی وقاص، سعیدبنزیدبننفیل و ابوعبیدهبنجراح) نشأت گرفت که در «سقیفه» فقط دو نفر (عمر و ابوعبیده) از آنها با ابوبکر بیعت کردند و کار را تمام کردند. ابوبکر هم هنگام مرگش، عهد خلافت را به عمر واگذار کرد و انتخاب عثمان به عنوان خلیفه هم توسط شورایی چند نفره بود (عماره، 1989م، ص57). پس ریاست و خلافت آنها به انتخاب مردم نبوده است.
2. این نامه ظاهر در این است که امیرالمؤمنین(ع) خلافت خلیفه اول و دوم را پذیرفته اند؛ در حالی که خلافت این دو و همینطور خلافت خلیفه سوم، با صریحِ سخنان پیامبر اکرم(ص) در واقعه غدیر و دیگر وقایع که در برابر چشم شاهدان بیان کردند، تعارض دارد. همچنین با سخنان امیرالمؤمنین(ع) در موارد متعددی، مبتنی بر غصب حق او و نبود چاره ای جز صبر در برابر این غصب و…، مخالف است.
3. در همان واقعه ای که امیرالمؤمنین(ع) «جریر» را نزد «معاویه» می فرستند و مذاکراتی بین «جریر» و معاویه صورت می گیرد، معاویه، «شرحبیل» را با حقه و فریب به همکاری علیه امیرالمؤمنین(ع) دعوت می کند. وقتی «جریر» سخنان «شرحبیل» را می شنود و از تصمیم او مطلع می شود، در معرفی حضرت علی(ع) به «شرحبیل» اینگونه شعر می سراید:
وَصِیُّ رَسُولِ اللَّهِ مِنْ دُونِ أَهْلِهِ وَ فَارِسُهُ الْأُولَى بِهِ یَضْرِبُ الْمَثَل(4)
در این شعر جریر تصریح بر وصایت حضرت علی(ع) دارد. پس روشن است که نمی توان بر ظاهر الفاظ نامه اعتماد کرده و بگوییم امیرالمؤمنین(ع) خلافت خلفای سهگانه را در این نامه امضا کرده و حکم به صحت آنها نموده، و بیعت و انتخاب را روش تعیین خلیفه دانسته است، بلکه به نظر می رسد این نامه از باب جدال احسن و مماشات و مطابقت با مکتب کلامی خلفا بیان شده و استفاده حضرت از این مبانی برای احتجاج بر معاویه بوده که او از طرفی مدافع نظریه کلامی خلفا و از طرف دیگر مخالف و منکر آن حضرت بوده است و چون در جدل از مسلمات طرف مقابل برای اسکات او بهره می برند، حضرت می خواهد به معاویه و دیگران مانند طلحه و زبیر و … بفهماند که اگر در باب حکومت و خلافت مبنای شما (بیعت و انتخاب) را هم بپذیریم باز حق با من است نه با شما؛ زیرا مردم با من بیعت کرده اند نه با شما.
پس روح حاکم بر این نامه، مجادله با خصم است با آنچه او را ساکت کند، نه تبیین نظریات امیرالمؤمنین(ع) در باب خلافت و ریاست جامعه (مظاهری، 1386، ج1، ص103-102؛ جوادی آملی، 1381، ج1، ص363-359). در دیگر نامه های حضرت نیز این اصل حاکم و جاری است مانند نامه به طلحه و زبیر و دیگران.
پس نه این نامه حضرت و نه دیگر نامه های ایشان دلیل بر نظریه انتخاب و بیعت نمی باشند. علاوه بر اینکه در برخی از همین نامه ها مانند نامه به مردم عراق (ابن قتیبه، 1363، ج1، ص155-154)، شواهدی بر انتصابی بودن مقام امامت و الهی بودن آن وجود دارد.
نتیجهگیری
«محمد عماره» از اندیشمندان بزرگ نومعتزله، روش تعیین امام را انتخاب و بیعت مردم می داند؛ البته نه انتخاب همه مردم. او معتقد است خواص جامعه که به جایگاه امامت، شخصیت، وظایف و ویژگی های امام، علم و آگاهی دارند، وظیفه انتخاب امام را بر عهده دارند. آنان بعد از شکل گیری کمیته ای امام را انتخاب و به مردم معرفی میکنند.
وی برای رد نظریه نصب الهی و اثبات ادعای خود به روایاتی از سخنان و نامه های امیرالمؤمنین(ع) استناد کرده است. ما با ارجاع به منابع دینی و تبیین معنای واقعی بیعت و بررسی استنادات «عماره» روشن کردیم که این نظریه هم از جهت محتوا و هم در مقام اجرا عمل با نارسایی هایی روبه رو است، همچنین استنادات وی به کلمات امیرالمؤمنین(ع) نیز سودی برای او به بار نمی آورد.
با توجه به دیگر کلمات حضرت علی(ع) در می یابیم که در روایات مورد استناد عماره، حضرت نه در مقام بیان روش تعیین حاکم و مشروع دانستن انگاره انتخاب، بلکه در مقام جدال احسن، اتمام حجت، حفظ جامعه اسلامی از خطر تفرقه و فروپاشی و… بوده اند و در موارد متعددی نیز بر نصب خود به عنوان امام و خلیفه مسلمین از جانب خداوند، تصریح نموده اند.
پی نوشت:
3. مراد سخن عمر است که گفت: «إِنْ بَیْعَه أَبِی بَکْرٍ کَانَتْ فَلْتَه»؛ همانا بیعت با ابوبکر ناگهانی بود (طبری، تاریخ الامم و الملوک، ج3، ص205؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج5، ص266).
4. على) گذشته از خویشاوندى نزدیک با پیامبر، وصىّ رسول خدا و نخستین و شایسته ترین شهسوار اوست که در فضل بدو مثل زنند (مقریزی، وقعه صفین، ص49-48).
منابع و مآخذ
1. نهج البلاغه.
2. ابن أبی الحدید، عبدالحمیدبنهبهالله، شرح نهج البلاغه، ج1، 3و19، قم: کتابخانه آیهالله مرعشی نجفی، 1404ق.
3. ابن بابویه، محمدبنعلی، الاعتقادات ، قم : المؤتمر العالمی للشیخ المفید، چ2، 1414ق .
4. ابن خلدون، عبدالرحمنبنمحمد، مقدمه ابن خلدون، بیروت: دارالقلم، 1978م.
5. ابن قتیبه، ابی محمد عبداللهبنمسلم، الامامه و السیاسه، ج1، قم: منشورات رضی ـ منشورات زاهدی، 1363.
6. ابن کثیر، اسماعیل، البدایه و النهایه، تحقیق مکتبه تحقیق التراث، ج5، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1412 ق.
7. ابن منظور، محمدبنمکرم، لسان العرب ، تصحیح و تعلیق جمالالدین میر دامادى، ج8، بیروت: دار الفکر للطباعه و النشر و التوزیع ـ دار صادر، چ3، 1414 ق.
8. ابن یحیى بن مرتضى، احمد ، طبقات المعتزله، بیروت: دار المکتبه الحیاه، بی تا.
9. ابوعیسی، محمدبنعیسی، سنن الترمذی، قاهره: دارالحدیث، بیتا.
10. بخاری، ابوعبدالله محمدبناسماعیل، صحیح البخاری، ج9، بیروت: دار احیاء التراث العربی، 1400ق.
11. جوادی آملی، عبدالله، ادب فنای مقربان، تحقیق و تنظیم محمد صفایی، ج1، قم: اسراء، چ2، 1381.
12. حسینی میلانی، سیدعلی، نقش شورا در امامت، قم: مرکز حقایق اسلامی، 1387.
13. حلبى، علیاصغر، تاریخ علم کلام در ایران و جهان ، تهران: انتشارات اساطیر، چ2، 1376.
14. حلى، حسنبنیوسف، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، تعلیق آیهالله جعفر سبحانی، قم : مؤسسه امام صادق7، چ3، 1430ق .
15. خرازى، سیدمحسن، بدایه المعارف الإلهیه فی شرح عقائد الإمامیه، قم : مؤسسه النشر الإسلامی، چ4، 1417ق.
16. ربانی گلپایگانی، علی، امامت در بینش اسلامی، قم: بوستان کتاب، چ2، 1387.
17. سبحانی، جعفر، الإلهیات على هدى الکتاب و السنه و العقل ، ج4، قم : المرکز العالمی للدراسات الإسلامیه، چ3، 1412ق .
18. سید مرتضى، علیبنحسینبنموسی، الشافی فی الإمامه، تحقیق و تعلیق سید عبدالزهراء حسینى ، ج1، تهران: مؤسسه الصادق7، چ2، 1410ق.
19. صاحببنعباد، اسماعیل، المحیط فی اللغه، محقق و مصحح محمدحسن آل یاسین، ج2، بیروت: عالم الکتاب، 1414ق .
20. طباطبایى، سیدمحمدحسین، المیزان فى تفسیر القرآن، قم : دفتر انتشارات اسلامى جامعه ى مدرسین حوزه علمیه قم ، چ5، 1417ق .
21. طبرسى، احمدبنعلى ، الإحتجاج على أهل اللجاج، محقق و مصحح محمدباقر خرسان، مشهد: نشر مرتضى ، 1403ق.
22. طبری، ابوجعفر محمدبنجریر، تاریخ الامم و الملوک، تحقیق ابوالفضل ابراهیم، ج3، لبنان: روائع التراث العربی، بی تا.
23. علیخانی، علی اکبر و همکاران، اندیشه سیاسی متفکران مسلمان، تهران: پژوهشکدۀ مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1390.
24. عماره، محمد، الاسلام و السیاسه، قاهره: دارالسلام، 2005م.
25. ———، الاسلام و فلسفه الحکم، قاهره: دارالشروق، 1989م.
26. ———، المعتزله و مشکله الحریه الانسانیه، قاهره: دار الشروق، چ2، 1408ق.
27. فراهیدى، خلیلبنأحمد، کتاب العین ، ج2، قم: نشر هجرت، چ2، 1409ق.
28. قاضی عبدالجبار، ابوالحسن عبدالجبّاربناحمد، المغنی فی أبواب التوحید و العدل ، تحقیق جورج قنواتی، قاهره: الدار المصریه، 1965-1962م .
29. ——————————-، تثبیت دلائل النبوه، قاهره: دار المصطفى ، بیتا.
30. کلینى، محمدبنیعقوب ، الکافی، تصحیح و تحقیق علیاکبر غفارى و محمد آخوندى، تهران: دار الکتب الإسلامیه، چ4، 1407ق.
31. مالکی، محمد، عودی، ستار، محمد عماره در اندیشه سیاسی متفکران مسلمان، ج17، تهران: پژوهشکدۀ مطالعات فرهنگی و اجتماعی، 1390.
32. مجلسى، محمدباقر بن محمدتقى ، بحار الأنوار، بیروت: دار إحیاء التراث العربی، چ2، 1403ق.
33. مسلم، ابوالحسینبنالحجاج القشیری النیشابوری، صحیح مسلم، ج6، مصر: مکتبه و مطبعه محمدعلی صبیح و اولاده، بی تا.
34. مصباح یزدی، محمدتقی، انسان شناسی در قرآن، تنظیم و تدوین محمود فتحعلی، قم: انتشارات مؤسسۀ آموزشی و پژوهشی امام خمینی;، 1388.
35. —————-، نگاهی گذرا بر نظریه ولایت فقیه، قم: مؤسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی;، چ22، 1389ش.
36. مظاهری، حسین، فقه الولایه و الحکومه، تحقیق: مجید هادیزاده، ج1، قم: مؤسسه فرهنگی مطالعاتی الزهرا3، 1386.
37. مظفر، محمدرضا، عقائد الإمامیه، به تحقیق دکتر حامد حنفى ، قم: انتشارات انصاریان، چ12، 1387ش.
38. منقری، نصربنمزاحم، وقعه صفین، قم: انتشارات کتاب فروشی بصیرتی، چ2، 1382.
39. موسوى زنجانى، سیدابراهیم، عقائد الإمامیه الإثنی عشریه، بیروت: مؤسسه الأعلمی ، چ3، 1413ق.
40. مومن قمی، محمد، الولایه الاهیه الاسلامیه، قم: موسسه النشر الاسلامی، چ2، 1428ق.
41. هاشمى خویى، میرزا حبیبالله ، منهاج البراعه فی شرح نهج البلاغه، ترجمه حسن حسنزاده آملى و محمدباقر کمرهاى، تصحیح و تعلیق ابراهیم میانجى، ج3 ، تهران: مکتبه الإسلامیه، چ4، 1400ق .
42. هلالى، سلیمبنقیس ، کتاب سلیمبنقیس الهلالی ، قم : الهادى، 1405ق.
نویسندگان:
صفدر الهی راد: عضو هیأت علمی گروه کلام مؤسسۀ امام خمینی
سیدابوالقاسم کاظمی شیخ شبانی: دانش پژوه مقطع کارشناسی ارشد مؤسسه امام خمینی
فصلنامه حکومت اسلامی شماره 81
انتهای متن/
اخبار هرمزگان و منتخب اخبار ایران و جهان | پایگاه خبری تحلیلی هرمزبان اخبار هرمزگان، گزیده اخبار ایران و جهان و تحولات منطقه را در پایگاه خبری هرمزبان دنبال کنید














